تبليغاتX
.:. حرف هایی از جنس نگفتن .:.

سلام دوستان...

البته می دونم اینقدر دیر به اینجا سر زدم که شاید همه ی دوستام رو از دست داده باشم... البته اگه بشه گفت "دوست"!

دلم نمی خواد از اتفاقای بدی که این چند وقته واسم افتاده حرفی بزنم...هر شب گریه...هر شب کلی فکر و خیال...گاهی اوقات احساس می کردم از شدت غم و قصه نفسم بالا نمی آد...

بگذریم...زیاد مهم نیست...بالاخره همیشه روزگار وفا نمی کنه...کی فکرشو می کرد من و اون شوخی شوخی از هم جدا شیم...اینقدر جدی...!

اومدم اینو بگم و برم:

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست...

  اما نه...

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم که در آن نتوانند مرا درد جدایی  بدهند..درد فراق!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 19:28 توسط فاطمه |

احساسه یکنواختی می کنم!

دنباله یه تغییر بزرگم...خیلی بزرگ... کاش این دفه بر عکس دفه های پیش مصمم تر باشم!

الان از بیرون بر میگردم! تهران شده کثافت خونه! یه آشغال دونیه به تمام معنا!

این نظریه رو شنیده بودین:     همه برای همه

چقدر باهاش موافقی ؟! من که حالم ازش به هم می خوره!

این نظر یه آینده نگره که الان دقیقا داره به وقوع می پیونده...

حیا و انسانیت جای خودشونو به شهوت و حیوانیت داده!

این که می گن انسان حیوان ناطقه بد هم نمی گن!

خدا به داد همه برسه!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 22:18 توسط فاطمه |

...................................................................................................................................................................................................

...............................................................................

..............................................................................................................................................

.............................................................................................................................................

.....................................

........................................................................................................................

.......................................................................................................................................

........................................................!!!!!!

دوست دارم فقط بنویسم... دوست دارم اینجوری بنویسم مشکلیه؟!

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 12:42 توسط فاطمه |

به کدامین گناه ناکرده؟!

ایستاده اید..ایستاده اید بر فراز کاخ هایتان و در شیپورهاتان می دمید...آن قدر وحشیانه تا ندایتان به گوش تمامیت برسد!!

می دمید. شما....دم از حقوق بشریت می زنید.شمایی که سال های سال است بشریت را به زیر انبوهی از خاک، تبعید کرده اید!!

و امروز برای لایحه ی حقوق بشریتتان جشن تولد باشکوهی برپا می کنید و در همسایگی تان با نداریشان از مرگ پذیرایی می کنند!

ما را چه شده است؟ در کدامین شب زمستانی، آرام و بی سر وصدا..گام های استوار و لرزانمان را برداشتیم و با دست هایی کرخ شده تق تق کنان برسر در همسایه کوبیدیم و انسانیت را برایشان جا گذاشتیم؟؟

در کدامین شب...انسانیت را کودکی سرراهی نامیدند؟ کدامین شب...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:57 توسط فاطمه |

حالم از اینجا بهم می خوره... همش توش نامردیه...

نمی دونم چرا و چه جوری اومدم اینجا ولی حالا که اومدم باید پاش وایستم

چه بدبختی هایی که نکشیدم! از دسته آدمایی که زود عاشق می شن...

کاش اینقدر احساساتی نبودم...از خودم لجم می گیره.دارم از بغض می میرم...یه چیزی رو قلبم سنگینی می کنه... وای خدا خلاصم کن از این احساس!

امروز حسابی اعصابم بهم ریخته...

نمی خوام بی خودی واسه کسی انگیزه ی زندگی کردنش باشم... شاید اونقدر که اون محبت می کنه من نتونم جوابشو بدم واین واسه خودم واز نظره خودم غیر قابل قبوله...

ازش فرسنگ ها فاصله دارم... اما می گه همیشه پیشه منه... خدایا نمی خوام!

ازت یه چیزی خواستم و حالا باید جورش و بکشم... می دونم اینا همش یه جور آزمایشه ولی خدا من نمی تونم! می خوام رو احساسم پا بزارم ولی تو این کار ضعیفم... کمکم کن!

دوستای عزیز... شاید تا خیلی وقته دیگه نتونم بهتون سر بزنم ... البته می دونم که دو سه نفر بیشتر برام نموندن ولی همونا هم یه دلخوشی ان...

دنیا من هم بعضی اوقات ازت متنفر می شم... وقتی که این همه ناحقی می بینم و به اجبار باید سکوت کنم... 

آقا سجاد... یا بهتر بگم داداش سجاد... همیشه داداشم می مونی...خیلی بهت مدیونم هر چقدر هم که باز تو بگی نیستم!

ازت می خوام منو فراموش کنی...

با شماها هستم...شماهایی که از بی معرفتی و بی وفایی من گله دارید... فکرکنید من مردم... دوست ندارم به عنوانه یه زنده ی متحرک دارای احساس و شعور بی معرفتی ازم ببینید!!!!!!!

تا آپ بعدی که نمی دونم چند صد سال دیگه باشه بای!

راستی واسه امتحانام اگه دوست داشتین دعا کنید! از شنبه شروع می شه!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 18:29 توسط فاطمه |

 

سکوت نه از بي صداييست.

نفس هست و حرف هم.

ناگفته ها و گفته شده ها... شنيده ها و نشنيده ها...

سکوت از نبودن بغض نيست... از بي دردي نيست...

سکوت از عادت نيست...

از روزمرگي و فراموش شدگي

از خواب و رخوت و بي حوصلگي...

از دلتنگي...

سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد...

همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن...

جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.

از دلتنگيهايي که فراموش شده

از خيانتهايي که به روزگار شده

نه انگار.... باز هم حرفي نيست


+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 14:9 توسط فاطمه |

سلام دوستای عزیز

اومدم بگم که شاید کمتر بتونم بیام اینجا. آخه با شروع مدرسه ها سرم کمی شلوغ می شه... یه وقت منو فراموش نکنید ها اونوقت دلم می گیره!

امروز روز اول بود... خیلی خوش گذشت... واقعا دلم برا مدرسه تنگ شده بود ولی اینو تا قبله ورود به مدرسه نفهمیده بودم!

از شیطونیامون تو همین روز اولی و مورد مواخذه ی ناظم قرار گرفتن گرفته تا بچه ی خوبی شدن و میز اول نشستن و با دقت به حرفای معلم ها گوش دادن!

ولی به نظره من زیاد هم نباید به حرفای معلم ها با دقت گوش داد چون یهو و نا غافل یه سوتی هایی می دن که می خوای از خنده بترکی! و از اونجایی هم که میز اول نشستی نتونی منفجر بشی!

اگه اینقدر بچه ها رو از درس و سنگینیش تو ساله سوم نترسونن آسمون به زمین می آد؟

یکی به این معلم ها و ناظم ها بگه وقتی یه دانش آموز با ذوق و شوق می اد بهت سلام میکنه آخه چرا یه کاری می کنی بچه یخ کنه؟!

چقدر باید پله بالا پایین بریم از حیاط تا کلاس!

خب نریم تو حیاط چی می شه؟!

.

.

.

خب دیگه خداحافظ

التماس دعا

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:15 توسط فاطمه |

ببار ای آسمان چشمانم...

         ببار بر دل کویر زده ام...

               ببار و این دل تنگی ها را بشوی...

                        ببار و این ریشه های خشکیده ی وفا را جان دوباره ببخش...

                                              ببار تا بار دیگر کاسه ی دلم از محبت سر ریز شود...

                                                                                                            تو فقط ببار...

                                          آخر می دانی چیست؟

                چند گاهیست که رسم وفا و محبت از دیار همدمم کوچ کرده...

 

                                                                                          ۸۷/۶/۲۴ 

سلام

شاید بشه گفت حالم خوبه.... نه حتما خوبم!

امروز فقط با یه زنگ زدن کلی از دلتنگی هام کم شد...شنیدن دوباره صدای کسی که امیدوارم خدا هیچ وقت ازم نگیرتش کلی بهم انرژی داد...

واسه دیشب افطاری دعوت بودیم... خونه مامان بزرگم

ما از ظهر رفتیم اونجا...قبلش رفتیم مهد دنبال پسرخالم...اسمش محمدصدرا ست...اسفند می شه ۲ سالش! چون خالم روزا میره مطب میزارتش مهد... ما هم که حدود یه ماهی می شد که ندیدیمش و دلمون واسه دیدنش ضعف می رفت نتونستیم تا مغرب منتظر بمونیم رفتیم دنبالش... خوبه منو زیاد نمیشناسه که اونجوری وقتی منو دید پرید بغلم...اگه می شناخت که...!

مامان من که از بس تو ماشین حواسش به صدرا بود و قربون صدقه اش می رفت پیش خودم گفتم ای بابا کاش تو خونه به جا این همه الافی توبه ای طلب استغفاری کرده بودم که اگه ابنجا خدا نکرده تصادف کردیم  حداقل از مردن نترسم که خدا رو شکر سالم و سلامت رسیدیم خونه مامانجون...

من صدرا بغل و خواهرم هم خواهر کوچیکم که ۶ ماشه بغل...

یکی ما رو می دید احتمالا همچین تصوری می کرد که ما از اون دخترایی هستیم که به زور بابا ۹ سالگی ازدواج میکنن و  ۷-۸ تا بچه ی قد و نبم قد دارن! با اون چادر چاقچون و ساک بچه و کیف هامون...حالا مگه در و باز می کردن...!

خاله ی من به دختر هم داره اسمش صباس... ۷ سالشه...از اون پر سر و صداها و شر و شیطونا... تا داداشش و دید انگار که یه قرنه دوریش و تحمل کرده پرید رو من... ای بابا به جا این کارا وسایلمو ازم بگیر وگرنه داداشه عزیزت از دستم می افته ها! ولی مگه گوش کرد...

وقتی این خواهر و برادر با هم می افتن .... وای غوغا می شه...! یه بار این جیغ می زنه یه بارم اون...سرسام آوره...!

واسه همین خاله ی من تا از مطب اومد خونه مامانجونم تندی آماده شون کرد ببرتشون بیرون...آخه بابابزرگم چند روز پیش عمل قلب داشته و به سکوت نیاز داشت دقبقا همون چیزی که خاله زاده های من نمی فهمن یعنی چی! صدرا از بس قوطی قرص های باباجونمو تکون داد فک کنم همشون خورده خاک شیر شدن!

اونا که رفتن من و هانیه خواهرم که از من بزرگتره هم شروع کردیم به آماده سازیه سفره افطار... فک کنم بیشتر وقتمون صرف تزئین دو تا بشقاب فینگیلی حلوا شد از بس که هی خراب کاری کردیم و دوباره از نو حلوا پهن کردیم... من که دیگه از خیر تزئین گذشته بودم  واسه همین  شله زردا رو هانیه تکی تزئین کرد ولی از بس خندیدیم همه ی طرح های شله زردا حالته خط خطی داشت از بس دستش موقع خنده می لرزید...

مثلا قرار بود  من به طور کامل و به سلیقه و نظر خودم سوپ رو آماده کنم که اونم همه ی اهله فامیل توش نظر دادن به جز من! مامان بزرگم  هم که  اصلا موادشو از قبل آماده کرده بود! من فقط حکمه همزن رو داشتم! ولی عجب سوپی شد...دستم طلا . به قول بابابزرگم دیگه وقته شوهر کردنمه!.... خدا نکنه!

شادوماد ( دایی جونم) هم بالاخره قدم رنجه کردن با عروس جونشون تشریف آوردن...سوت...کف...

محاله دایی جانه من جایی باشه و کسی اونجا ناراحت باشه از بس باهات شوخی میکنه و می خندونتت...خوش به حاله زن دایی جانم!

۱ ساعت مونده به اذان کارای ما تموم شد... حالا نشستیم کنار سفره... چش تو چشه چیزای خوشمزه و خوشگل... اگه اذان یه دقه دیرتر می دادن سفره هه با همه ی چیزای خوشمزه اش از خجالت آب می شد می رفت تو زمین از بس ما نگاش کردیم.... چشاتو درویش کن اإإإإإإإ!

افطارمونو کردیم ولی خالم اینا هنوز نیمده بودن...! خانوم خانوما رفته بودن خرید... ای ناقلا من که می دونم از زیر کارا در رفتی... باشه نوبت خرید ما هم می رسه... وقتی اومدن انگار زلزله اومده....صدرا با اون سه چرخه اش که وقتی راش می بره قد یه تریلی صدا میده...صبا هم واسه من با اون کیف جدید مدرسه اش که زیرش چرخ داشت و اونم کم صدا نمی داد ماشالا... این دو تا کارشون خط خطیه اعصابه... ای وای شوهر خالم.... حجاب من کووووووووووووووووووو؟!؟!؟! حالا باقی خریداتون هم می کردین تا شام هم می خوردیم بعد می اومدید خب...

شام هم خوردیم... اوووووووووووووو حالا کی حوصله سفره جمع کردن داره... اینجا بود که کلی به جون انیسه و خدیجه( خدمتکاران زحمتکش) دعا کردیم...ولی دعای ما که اونا رو واسمون نمی آورد تا سفره جمع کنن... اینجا بود که همه ی چشم ها به طرف خالم  چرخش پیدا کرد که یعنی تمیز کردنه سفره دستتونو می بوسه... البته همه کمک کردن ها... آره کردن! من نکردم...همین جوری مسافت بین سفره تا آشپزخونه رو هی می رفتم و می اومدم به دو دلیل:۱- هم به جهته اینکه دیگران فک کنن أأأأأ من چقد فعالم و ۲- هزم شدن اون همه غذایی که خورده بودم!

من یه چیزی کشف کردم! فک کنم فینگیل خالم اینا( صدرا) دچار یه مرضی به نام عاشقی شده که علتش هم فینگیل ما ( زینب کوچولو) هست!آخه هر کسی بهش می گفت یه بوس بده می اومد فینگیل ما رو بوس می کرد...خب این یعنی چی؟!؟! لازم به ذکر است که از بیانه اکتشافم سخنی بر زبان نیاورده چون مسلما با پندهایی ار قبیل: جلو بچه ها از این حرفا نزن...زشته...بده و اینا رو به رو می شدم!

فک کنم وقتی فینگیل ما بفهمه که کسی که بهش ابراز علاقه می کنه همونیه که هی با جیغ هاش از خواب ناز بیدارش می کرده یه کاری دسته فینگیل خالم اینا بده....!

کاش منم یه نی نی مثه صدرا بودم که داداشم هی باهاش بازی می کرد...این دوتا اینقده با هم گرم گرفته بودن....مطمئنم اگه من جای داداشم  با صدرا از اون شوخی ها می کردم صورتم به طور کامل خط خطی می شد...آخه عصبانیت و ناراضی بودنش و با چنگول انداختن به سمته صورت مخصوصا نقاط حساس از جمله چشم ابراز می کنه...این که می گن کبوتر با کبوتر باز با باز همینه ها! مثه صبا که عمرا آبش با داداشم تو یه جوب بره!

چقدر حرف زدن از نی نی ها و حرکاتشون رو دوس دارم( از نوشته ی به این بلندیم معلومه)

کاش هیچ وقت فراموش نکنیم ما هم به روزی بچه بودیم و نی نی...

نی نی هایی که اگه ازشون چیزی بخوای همین که خودتو به گریه هم بزنی بهت می دن...ولی وقتی بزرگ می شن اگه شبانه روز براشون گریه کنی از ته قلبت ونه الکی... برو بابا خانوم...تو این زمونه کی به گریه ی تو اهمیت میده؟!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 4:28 توسط فاطمه |

باید بنویسمشان...باید بنویسم حرف هایم را...

باید این دلتنگی ها...این افسوس ها..این خاطرات تلخ و شیرین...این مناجات های شبانه...باید همه را بنویسم...

باید همه را بنویسم تا اگر روزی من نیز چون خیلی های دیگر خودم را...هدف ام را... آرزو هایم را فراموش کردم به سراغ دفتر سیاهم بیایم و راه بازگشتم را بیابم...راه بازگشت به این دوران که هر کس می یابد آنچه را که از زندگی می خواهد...

آری... می نویسم تا عقیده ام را و اینکه در زندگی ام به دنباله چه هستم را به دست فراموشی نسپارم...

می نویسم تا فرق کنم...تا فرق کنم با همه ی آنان که در راه زندگی دچار سردرگمی شده اند و برای هدف های پوچ و بیهوده چه تلاش ها که نمی کنند...

می نویسم ار دلتنگی هایم...دلتنگی هایی که همیشه از ندیدن نیست...دلتنگی هایی که حتی در لحظه ی زیبای دیدار یار هم به سراغم می آیند که مبادا دیدار امروز خاطره ی تلخ جدایی فردا باشد...

می نویسم که با همه ی دل تنگی هایم هیچ گاه غم را به درونم راه نخواهم داد...چون ایمان دارم که کسی هست که یاد او و ذکر نامش چنان وسعتی به قلب تنگم می بخشد...

می نویسم از آرزوهایم...آرزوهای بزرگ در افق های نزدیک...از دویدن زیر باران در کوچه های خلوت شب گرفته تا اینکه در یک شب مهتابی زیر آسمان پرستاره ی کویر با معبودم راز و نیاز کنم...

می نویسم از خودم...که چه ساده اسیر زندان نمی دانم ها و شاید هایم می شوم و بی خبر از اینکه کلید آزادی در دست دارم با ای کاش ها همنشین می شوم...

می نویسم تا اگر روزگاری بر سر دو راهی زندگی قرار گرفتم به یاد آورم که در ابتدا در چه مسیری قدم گذاشته ام...

اگر حرف هایم مبهوم است... شاید این ابهام ریشه در من دارد!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:14 توسط فاطمه |

حرف هايي هست براي گفتن

كه اگر گوشي نبود، نمي گوییم

حرف هايي هم هست براي نگفتن

حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند

و سرمايه ي ماورائی هر كسي به اندازه ي

حرف هايي است كه براي نگفتن دارد

حرف هاي بي قرار و طاقت فرسا

كه همچون زبانه هاي بي تاب آتشند

كلماتش هر يك انفجاري را در دل به بند كشيده اند

اينان در جستجوي مخاطب خويشند

اگر يافتند آرام مي گيرند

و اگر نيافتند، روح را از درون به آتش مي كشند

و خدا براي نگفتن، حرف هاي بسيار داشت

درونش از آن ها سرشار بود

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟

و خدا بود و عدم

جز خدا هيچ نبود

در نبودن، نتوانستن بود

با نبودن نتوان بودن

و خدا تنها بود

هر كسي گمشده اي دارد

و خدا گمشده اي داشت

" دکترعلی شریعتی"
من عاشق کسی نیستم ولی گاهی گریه می کنم دلتنگ می شوم و به یاد می آورم که انسانم!

Home
Email
Night Skin