ببار ای آسمان چشمانم...
ببار بر دل کویر زده ام...
ببار و این دل تنگی ها را بشوی...
ببار و این ریشه های خشکیده ی وفا را جان دوباره ببخش...
ببار تا بار دیگر کاسه ی دلم از محبت سر ریز شود...
تو فقط ببار...
آخر می دانی چیست؟
چند گاهیست که رسم وفا و محبت از دیار همدمم کوچ کرده...

۸۷/۶/۲۴
سلام
شاید بشه گفت حالم خوبه.... نه حتما خوبم!
امروز فقط با یه زنگ زدن کلی از دلتنگی هام کم شد...شنیدن دوباره صدای کسی که امیدوارم خدا هیچ وقت ازم نگیرتش کلی بهم انرژی داد...
واسه دیشب افطاری دعوت بودیم... خونه مامان بزرگم
ما از ظهر رفتیم اونجا...قبلش رفتیم مهد دنبال پسرخالم...اسمش محمدصدرا ست...اسفند می شه ۲ سالش! چون خالم روزا میره مطب میزارتش مهد... ما هم که حدود یه ماهی می شد که ندیدیمش و دلمون واسه دیدنش ضعف می رفت نتونستیم تا مغرب منتظر بمونیم رفتیم دنبالش... خوبه منو زیاد نمیشناسه که اونجوری وقتی منو دید پرید بغلم...اگه می شناخت که...!
مامان من که از بس تو ماشین حواسش به صدرا بود و قربون صدقه اش می رفت پیش خودم گفتم ای بابا کاش تو خونه به جا این همه الافی توبه ای طلب استغفاری کرده بودم که اگه ابنجا خدا نکرده تصادف کردیم حداقل از مردن نترسم که خدا رو شکر سالم و سلامت رسیدیم خونه مامانجون...
من صدرا بغل و خواهرم هم خواهر کوچیکم که ۶ ماشه بغل...
یکی ما رو می دید احتمالا همچین تصوری می کرد که ما از اون دخترایی هستیم که به زور بابا ۹ سالگی ازدواج میکنن و ۷-۸ تا بچه ی قد و نبم قد دارن! با اون چادر چاقچون و ساک بچه و کیف هامون...حالا مگه در و باز می کردن...!
خاله ی من به دختر هم داره اسمش صباس... ۷ سالشه...از اون پر سر و صداها و شر و شیطونا... تا داداشش و دید انگار که یه قرنه دوریش و تحمل کرده پرید رو من... ای بابا به جا این کارا وسایلمو ازم بگیر وگرنه داداشه عزیزت از دستم می افته ها! ولی مگه گوش کرد...
وقتی این خواهر و برادر با هم می افتن .... وای غوغا می شه...! یه بار این جیغ می زنه یه بارم اون...سرسام آوره...!
واسه همین خاله ی من تا از مطب اومد خونه مامانجونم تندی آماده شون کرد ببرتشون بیرون...آخه بابابزرگم چند روز پیش عمل قلب داشته و به سکوت نیاز داشت دقبقا همون چیزی که خاله زاده های من نمی فهمن یعنی چی! صدرا از بس قوطی قرص های باباجونمو تکون داد فک کنم همشون خورده خاک شیر شدن!
اونا که رفتن من و هانیه خواهرم که از من بزرگتره هم شروع کردیم به آماده سازیه سفره افطار... فک کنم بیشتر وقتمون صرف تزئین دو تا بشقاب فینگیلی حلوا شد از بس که هی خراب کاری کردیم و دوباره از نو حلوا پهن کردیم... من که دیگه از خیر تزئین گذشته بودم واسه همین شله زردا رو هانیه تکی تزئین کرد ولی از بس خندیدیم همه ی طرح های شله زردا حالته خط خطی داشت از بس دستش موقع خنده می لرزید...
مثلا قرار بود من به طور کامل و به سلیقه و نظر خودم سوپ رو آماده کنم که اونم همه ی اهله فامیل توش نظر دادن به جز من! مامان بزرگم هم که اصلا موادشو از قبل آماده کرده بود! من فقط حکمه همزن رو داشتم! ولی عجب سوپی شد...دستم طلا . به قول بابابزرگم دیگه وقته شوهر کردنمه!.... خدا نکنه!
شادوماد ( دایی جونم) هم بالاخره قدم رنجه کردن با عروس جونشون تشریف آوردن...سوت...کف...
محاله دایی جانه من جایی باشه و کسی اونجا ناراحت باشه از بس باهات شوخی میکنه و می خندونتت...خوش به حاله زن دایی جانم!
۱ ساعت مونده به اذان کارای ما تموم شد... حالا نشستیم کنار سفره... چش تو چشه چیزای خوشمزه و خوشگل... اگه اذان یه دقه دیرتر می دادن سفره هه با همه ی چیزای خوشمزه اش از خجالت آب می شد می رفت تو زمین از بس ما نگاش کردیم.... چشاتو درویش کن اإإإإإإإ!
افطارمونو کردیم ولی خالم اینا هنوز نیمده بودن...! خانوم خانوما رفته بودن خرید... ای ناقلا من که می دونم از زیر کارا در رفتی... باشه نوبت خرید ما هم می رسه... وقتی اومدن انگار زلزله اومده....صدرا با اون سه چرخه اش که وقتی راش می بره قد یه تریلی صدا میده...صبا هم واسه من با اون کیف جدید مدرسه اش که زیرش چرخ داشت و اونم کم صدا نمی داد ماشالا... این دو تا کارشون خط خطیه اعصابه... ای وای شوهر خالم.... حجاب من کووووووووووووووووووو؟!؟!؟! حالا باقی خریداتون هم می کردین تا شام هم می خوردیم بعد می اومدید خب...
شام هم خوردیم... اوووووووووووووو حالا کی حوصله سفره جمع کردن داره... اینجا بود که کلی به جون انیسه و خدیجه( خدمتکاران زحمتکش) دعا کردیم...ولی دعای ما که اونا رو واسمون نمی آورد تا سفره جمع کنن... اینجا بود که همه ی چشم ها به طرف خالم چرخش پیدا کرد که یعنی تمیز کردنه سفره دستتونو می بوسه... البته همه کمک کردن ها... آره کردن! من نکردم...همین جوری مسافت بین سفره تا آشپزخونه رو هی می رفتم و می اومدم به دو دلیل:۱- هم به جهته اینکه دیگران فک کنن أأأأأ من چقد فعالم و ۲- هزم شدن اون همه غذایی که خورده بودم!
من یه چیزی کشف کردم! فک کنم فینگیل خالم اینا( صدرا) دچار یه مرضی به نام عاشقی شده که علتش هم فینگیل ما ( زینب کوچولو) هست!آخه هر کسی بهش می گفت یه بوس بده می اومد فینگیل ما رو بوس می کرد...خب این یعنی چی؟!؟! لازم به ذکر است که از بیانه اکتشافم سخنی بر زبان نیاورده چون مسلما با پندهایی ار قبیل: جلو بچه ها از این حرفا نزن...زشته...بده و اینا رو به رو می شدم!
فک کنم وقتی فینگیل ما بفهمه که کسی که بهش ابراز علاقه می کنه همونیه که هی با جیغ هاش از خواب ناز بیدارش می کرده یه کاری دسته فینگیل خالم اینا بده....!
کاش منم یه نی نی مثه صدرا بودم که داداشم هی باهاش بازی می کرد...این دوتا اینقده با هم گرم گرفته بودن....مطمئنم اگه من جای داداشم با صدرا از اون شوخی ها می کردم صورتم به طور کامل خط خطی می شد...آخه عصبانیت و ناراضی بودنش و با چنگول انداختن به سمته صورت مخصوصا نقاط حساس از جمله چشم ابراز می کنه...این که می گن کبوتر با کبوتر باز با باز همینه ها! مثه صبا که عمرا آبش با داداشم تو یه جوب بره!
چقدر حرف زدن از نی نی ها و حرکاتشون رو دوس دارم( از نوشته ی به این بلندیم معلومه)
کاش هیچ وقت فراموش نکنیم ما هم به روزی بچه بودیم و نی نی...
نی نی هایی که اگه ازشون چیزی بخوای همین که خودتو به گریه هم بزنی بهت می دن...ولی وقتی بزرگ می شن اگه شبانه روز براشون گریه کنی از ته قلبت ونه الکی... برو بابا خانوم...تو این زمونه کی به گریه ی تو اهمیت میده؟!